تبليغاتX
::بـ نـ د ه ی عـشـق::

::بـ نـ د ه ی عـشـق::

آنکس است اهل بشارت که اشارت داند


1- امروز روز پربرکتی بود. هدیه دادن به مادر و مادرِبزرگ (هرچند ناقابل بود)، شیرینی دادن به خانواده و دوستان به مناسبت میلاد حضرت مادر (س)، دیدن دوستان مومن و لحظات شادی در کنارشان گذراندن، انجام نسبتا موفقیت آمیز یک ماموریت

و

یک اتفاق جالب که شاید ظاهرش غم انگیز باشد اما ... ---> کم ندیده ام آدم هایی که به بندگان خدا امید بسته بودند و وقتی امیدشان نا امید شده، زانوی غم بغل گرفته اند و با دل اندوهگین، تا مدت ها در آتش حسرت از دست رفته ها، سوخته اند. الهی شکر که حال ما اینگونه نیست و چنین پیشامدهایی را لطف خدا می دانیم. باشد که بیش از پیش به او نزدیک شویم


2- یک زمانی وقتی کسی خطاب به من می گفت "حاجت روا انشاءالله" دلم می لرزید.

مدتی است از کسی نشنیده ام اما شاید نزدیک باشد که دعای خیر دوستان مومنم برآورده شود.

امیدوارم اینگونه باشد.

باید مقاوم تر بشوم.



نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 20:57 توسط فاطمه| |

بسم الله

 

یک چیزی که از سامرا برایم مانده، یک حسرت است

بعد از مدت ها انتظار و طی مسیری طولانی، می رسی خدمت محبوبانت، عزیزانت، همان ها که شهدای راه عشقند.

می دانی که دیگران نمی گذارند برای همیشه بمانی کنارشان، اما چند ساعت ماندن که انتظار زیادی نیست.

بایستی و سلام بدهی و عرض ارادت کنی.

ساعتی بنشینی و با عشق ببینیشان، یک دل سیر قربان صدقه شان بروی، از دلت بگویی، از انتظار و اشتیاقت.

اما نگذاشتند بشود.

کنار مزار امام هادی علیه السلام بروی و نتوانی حتی زیارت جامعه کبیره، یادگار ارزشمند آن حضرت را بخوانی.

لحظه های ناب چون چشم به هم زدنی می گذرند اما بودنمان در آن مکان مقدس زودتر از آن گذشت

حسرت همه ی آن خواسته های دست نیافته مانده به دل.

لحظه ی ورود به حرم، مات و مبهوت بودم. چشمم عادت کرده بود به دیدن ضریح های با شکوه که دورشان زائران فراوان بودند اما آنجا ...

در راه برگشتن، این جمله توی ذهن و قلبم تکرار می شد:

"عـشـق غریب است"


نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 14:38 توسط فاطمه| |

کجاست خانه من؟ هر چه هست اینجا نیست

یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست

 

غریب نیست به چشم من آسمان و زمین

ولی نه ...شهر و دیار من این طرف­ها نیست

 

نشسته گرد سفر روی شانه روحم

رفیق راه من این جسم بی سر و پا نیست

 

تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند

کسی معبر بیداری من اما نیست

 

کسی نگفت سوال جوابهایم را

به جمله ها خبری از چرا و آیا نیست

 

ز ریگ ریگ بیابان شنیده زخم زبان

حریف درد دل رود غیر دریا نیست



نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 13:10 توسط فاطمه|


 

بسم ربّ الحسین


رفتیم جایی که پیش از این، حضرت دل مقیمش شده بود.

همه از نا امنی اش می گفتند اما برایم امن ترین بود، هشدار می دادند که تنها نباشم اما لذتی که در تنهایی بود، در جمع حاصل نمی شد. قرار بود و آرامش، عشق بود و شور و شوق بودن، وجود داشتن و بندگی کردن.

آنجا که عباس باشد و زینب، حسین باشد و فدائیانش، آنجا بهترین نقطه عالم است. درود خدا بر آن برگزیدگان و پاکان.

سفر ظاهراً به پایان رسیده، اما در حقیقت بی پایان مانده چرا که هر روزش را به دنبال عزیزی بودیم و نیافتیمش. او بی عیب است و ما پر از عیب.

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است ...

پس این دیده را باید به سیل اشک غسل داد شاید لایق شود

اگر ناشکری نبود، هر روز در حسرت بازگشت از جایی که باید وطن بخوانمش، ناله و فغان سر می دادم و بی قراری می کردم.

اما منتظرم. منتظر فرصتی دوباره

...

 

باید برای قدردانی خدمت آقا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) برسم. دعا کنید هرچه زودتر ممکن شود.

 

 

یا زینب

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 11:40 توسط فاطمه| |


چه روز خوبی بود امروز

یک حس خاصی داشت رای دادن امسال.

با مادر رفتیم برای رای دادن. چقدر دوست داشتم مسیر از خانه تا مسجد را شناسنامه به دست بروم.

معمولا توی کیف می گذاشتیم، اما امروز خوش داشتم این "قرمز با ارزش" را توی دست بگیرم و نشانش بدهم.

خدا این ریاکاری را از ما قبول بفرماید :)





ایـرانـــم

تماشایی ترین روزاتو می بینم

روزایی که پر از احساس و ایمانه

روزای ترس و یأس دشمنای تو

روزایی که دل بیدار تو شاده


نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 19:42 توسط فاطمه| |


بی صدا می شکند


همانی که نامش دل است



نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 0:46 توسط فاطمه|

Design By : Night Melody