تبليغاتX
::بـ نـ د ه ی عـشـق::

::بـ نـ د ه ی عـشـق::

آنکس است اهل بشارت که اشارت داند






سال هاست ملت آزاده ی ایران اعتقاد خود را اینگونه فریاد کرده است که

حسین حسین شعار ماست

شهــادت افـتــخار مـاســت


این اعتقاد را دشمن هرگز درک نخواهد کرد

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 0:28 توسط فاطمه| |


"من بودم و تو بودی و فصل بهار بود"

دل چشمه زلال‌ترین انتظار بود

جوبار چشمم آینه زلف بیدها

گیسوی بیدهای جوان آبشار بود

دل بی‌قرار بود و جهان پرشکوفه بود

دل بی قرار بود و جهان بی‌قرار بود

در سایه هزار شکوفه دو سیب سرخ

شادی در آن میانه به دار و به بار بود

سرسبز مثل سبزترین سرو کاشمر

عهد من و تو بود که سخت استوار بود

در سایه کُنار تو بودی و خوب بود

تو در کِنار بودی و غم برکنار بود

 

دیدار شاعرانه و رویایی تو حیف

دیدار با ستاره دنباله‌دار بود

از علی محمد مؤدب


پی نوشت: شعر گاهی مثل یک مرحم می ماند. 

هم خواندنش، هم سرودنش.

اولی بسیار نصیبمان شده ولی دومی ...  قسمت ما هم میشد کاش :)


نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 23:38 توسط فاطمه|


اگر از خنجر خونریز لب تشنه ببرند سرم را / اگر از تیغ شکافند در این عرصه خونین جگرم را / اگر از تیر سه شعبه بدهند آب عوض شیر گل نوثمرم را / اگر از داغ برادر شکند خصم ستمگر کمرم را / اگر از چار طرف خصم زند بر جگرم تیر / اگر آید به سر و کتف و تنم ضربت شمشیر / اگر از سنگ شود غرقه به خون روی منیرم / اگر آتش عوض آب دهد خصم شریرم / اگر از داغ پسر سوزم و صد بار بمیرم / به خدایی که مرا خواسته با پیکر صد چاک ببیند / به تنم زخم دو صد نیزه و شمشیر نشیند / به ستمگر نکنم کرنش و ذلت نپذیرم / اگر آرند به جنگم همه اهل زمین را و سما را


منم و عهد الستم / نه گسستم نه شکستم / به خدا غیر خدا را نپرستم / به خدا من پسر شیر خدا و پسر فاطمه هستم / همه ی دار و ندارم / همه هفتاد و دو یارم / به فدای ره جانان. منم و سرخی رویم / منم و خون گلویم / منم و حنجر عطشان / منم و داغ جوانان / منم و خاک بیابان / منم و سُم ّستوران / من و رگ‌های بریده / منم و قلب دریده / منم و طفل صغیرم / منم و کودک شیرم / منم و دخت اسیرم / منم و حی قدیرم / منم و زخم فراوان / منم و آیه قرآن / منم و زخم زبان‌ها / منم و تیغ و سنان‌ها / همه آیید و ببینید مقام و شرف عزت ما را.


به خدا و به رسول / به علی ابن ابیطالب و زهرای بتول / حسن، آن سید ابرار / به هفتاد و دو یارم / به حبیبم، به زهیرم / به طُرمّاح و به جُون و وهب پاک سرشتم / به جلال و شرف عابس و عباس و به عثمان و به جعفر / به شهیدان عقیل و به خلوص دل عبدالله و قاسم / به علی‌اکبر و داغش / به علی‌اصغر و خونش / به گل یاس مدینه / به رقیه به سکینه / به دل سوخته زینب کبرا و دو فرزند شهیدش / به لب تشنه اطفال صغیرم / به تن خسته سجاد عزیزم / من از این قوم ستمگر نگریزم / نکنم بیعت و با خصم ستمگر بستیزم / سر من بر سر نی راه خدا پوید / با دوست سخن گوید / گردد هدف سنگ و خورد چوب/ نبینم به خدا غیر خدا را





نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 15:31 توسط فاطمه| |


زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

باید این بار به غوغای قیامت برسم

 

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

 

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

 

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنـه به زیارت برسم

 

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم


محمد مهدی سیار


نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 22:41 توسط فاطمه| |

 

گردنه حیران رو در مه دیدیم.

اولین حضورم توی این مسیر، با هجوم مه روبرو شد و قسمت نبود اونطور که می خواستیم، فیض ببریم از طبیعتی که دیگران رو ذوق زده کرده بود.  +  +

جاده ی نه چندان مناسب و مه و ترافیک و راننده های بی دقت. شرایط فراهم برای تصادف.

 

شمال برای خودش اروپائیه. به چه خاطر میگم اروپا؟ چون این قاره معروفه به قاره ی سبز.

روستایی رفتیم به نام جواهر ده. تا قبل از اون اسمش رو هم نشنیده بودم. جاده هایی با شیب زیاد و پر پیچ و خم و چندتایی هم آبشار. این عکس من رو یاد فیلم ها و کارتون های خارجی میندازه  +

 

این عکس هم مربوط میشه به جاده ای که انتهاش می رسید به ساحل گیسوم.  +

 

روز شهادت آقا امام جعفر صادق علیه السلام بود. شب قبلش، جایی که بودیم، محیط و آدم های اونجا رو که دیدم، به خواهر گفتم اینجا خبری از شیعگی نیست. اما توی ساحل گیسوم، به خاطر اون روز خاص، صدای عزاداری و سینه زنی از بلندگوها پخش می شد.

 

از دیدنی ترین مکان هایی که خدا توفیق داد حضور داشته باشیم اونجا، کبودوال بود.

چندتا از عکس هاش  رو تقدیم می کنم تا شما هم لذت ببرید از دیدنش و البته باهاش آشنا بشید   

+  +  +  +  +  +

شاهکار بود خدا!

 

آخرین روز گشت و گذار ما جنوبی ها در شمال، سری هم به نمک آبرود زدیم. همسفران گرامی طالب تله کابین بودند. رفتیم.  +  +

با تله کابین رفتیم تو دل کوه و جنگل. پیاده شدیم، گشتی زدیم و از پله ها می اومدیم پایین به سمت ایستگاه برگشت.

آدم ها با پوشش های مختلف اونجا بودند و البته چادری به تعداد انگشت شمار که من و خواهر هم یکی از اون ها بودیم. با همچین آماری، حتما کسی یا کسانی پیدا میشند که به چادر یا چادری گیر بدند. الحمدلله بی نصیب نموندیم :)

ای کاش آدم هایی که مسافر شمالند، اینقدر معرفت داشته باشند که وقتی از طبیعت زیبای خدا، این نعمت ارزشمند، استفاده می کنند، معصیت نکنند.   

 

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 0:24 توسط فاطمه| |

 

به نام خدا

چند هفته پیش به اتفاق تعدادی از نزدیکان، از جنوب، رفتیم به شمال غرب، شمال و شمال شرق ایران (اصل نیت ما زیارت آقایمان بود).

استان آذربایجان شرقی. تبریزش بی اینکه تجربه ای از حضور درش داشته باشم یا ذهنم تعریف و توصیف های دیگران رو مرور کرده باشه، برام دلنشین بود.

سه چهار روزی در روستای ورزقان شهرستان میانه بودیم. روزی دو بار می رفتیم باغ  +  +  + 

البته یکی از باغ ها که رفتیم، قبل از قسمت مسکونی روستا بود  +  +  + 

هلوها و سیب های خوشمزه ای داشت. یه هلوهایی بودن اندازه زردآلو. برای ما جدید بودن  +  +

باغ همسایه، در روستا  +    کوچه باغ. به به  +  +    

آخرین ساعات حضور ما در روستا، غروب پنجشنبه و اهالی روستا که از زیارت اهل قبور بر می گشتند +

 

نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 21:31 توسط فاطمه| |

Design By : Night Melody